تبلیغات
علت احکام

علت احکام
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام
گلایه ای نداشت ، هرچقدر هم میز رو به سمتش هل می دادن ، او فقط از پنجره قطار بیرون و افق را نگاه می کرد .
صدای خنده های 3 جوان سالن غذاخوری قطار رو فراگرفته بود ، جوان با قدی بلند و موهایی زیبا انگار نه انگار که سه تا جوان نا اهل دارن با زدن میز غذاخوری به پاهاش می زنن و می خندن . کار داشت بالا می گرفت . شروع کردن با کاغذهای مچاله شده به سرش زدن . من قصد خودم رو عملی کردم و پاهام رو حرکت دادم که برم سراغشون و هرچه باداباد . که یه خانمی با سن تقریبا 53 یا 54 اومد و با یه دستش که نسبت به اون دستش که بلیتها رو گرفته بود آماده تر بود برای گرفتن آستین جوان اقدام کرد .
دست جوان خوش تیپ رو گرفت و با خودش حرکت داد .
هوای سالن یه دفعه به اندازه رشته کوه البرز سنگین شد و البته برای اون سه جوان به اندازه کره زمین سنگین شد .
جوانی با گوشی که نمی شنید
چشمی که نمی دید
پایی که مصنوعی بود  حس نداشت
غیرتی بود که برده بود از جوان تا بر زمینش بزند
اما او همچنان با لایه های روی چشمش به افق نگاه می کرد .
آه و وای و دیگر اشک

[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ ارسلان جلیلی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
> embed src="http://www.ghadir.ca/multimedia/moloodi/mabaas/taheri-01.wma" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44>