تبلیغات
علت احکام

علت احکام
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

یه  روز دلم گرفته  بود گفتم برم توی طبعیت  دلم باز بشه رفتم توی جنگل انقدر دلم گرفته بود حواسم به هیچ جا نبود اتقدر رفتم که گم شدم. توی جنگل چند ساعت بود که نمیدونستم کجا هستم.  هوا داشت تاریک میشد. تا یک آن چشمم افتاد به یک کلبه رفتم به آنجا در زدم و یک جوانی که صورت نورانیی داشت . در را باز کرد من از اون  جوان کمک خواستم و اون من رو دعوت کرد به توی کلبه اون جوان زیاد حرف نمیزد من خیلی ترسیده  بودم تا اون جوان برام غذا آورد .گفت غذارو که خوردی بگیر اینجا بخواب تا فردا که هوا روشن شد برسونمت به جاده.

 من غذارو که خوردم خوابیدم تا صبح شد .جوان به من گفت بیا بریم میخوام برسونمت به جاده .اون جوان من  رو رسوند به جاده .من خیلی خوشحال شدم که نجات پیدا کردم. جوان پشت سر من بود تا برگشتم پشت سرم رو ببینم دیدم اون جوان نیست یه دفعه نمیدونم چی شد احساس کردم اون جوان امام زمان .........

این داستان ادامه دارد


[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ ارسلان جلیلی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
> embed src="http://www.ghadir.ca/multimedia/moloodi/mabaas/taheri-01.wma" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44>